بعد از مدتها دوباره قصد کردیم بنویسیم اما تو یه وبلاگ جدید!
فعلا داریم قلم مون رو گرم می کنیم.
vaghe-e.blogfa.com
ما سر به سر گناه و سزاوار رحمتیم
بعد از مدتها دوباره قصد کردیم بنویسیم اما تو یه وبلاگ جدید!
فعلا داریم قلم مون رو گرم می کنیم.
vaghe-e.blogfa.com
مارا رها کنید در این رنج بی حساب
شاید وقتی دیگر و شاید...
از اتاق بیرون آمد، سوار اسانسور شد، دکمه G را فشار داد.
قرار شد ناهار را که خوردند، غسل کنند و آماده شوند برای حرکت به سمت مسجد شجره. حاج آقا توصیه کرده بود از همین جا لباس احرام را بپوشند.
از اتاق بیرو.ن آمد. لباس جدیدش را در آینه آسانسور بیشتر نگاه کرد، استرس دارد! دلیلش را خودش هم نمی داند!
وقتی به لابی هتل رسید با یک جمعیت سفید پوش روبرو شد. همه سفید بودند! از محمد گرفته که هنوز دو سال هم نداشت تا مشتی سهراب که عصا به دست بود. کاروان چقدر زیبا و دوست داشتنی شده بود. احساس یگانگی به آدم دست می داد.
مدینه را باید ترک کنند، دل کندن از مدینه برایش سخت بود.
مداح می خواند و جمعیت گریه می کنند. یعنی دوباره می تواند این شهر را ببیند؟ دل مشغولی اش این بود.
سوار اتوبوس می شوند. هنوز به لباس جدید عادت نکرده است. دقایقی بعد در مسجد شجره هستند.
بیرون مسجد حاج اقا همه را جمع کرده، احکام احرام و تلبیه را، قبلا توضیح داده ولی دوباره یاداوری می کند.
بعد از دورکعت نماز تهیت مسجد، البته باز هم بدون مهر! دور هم می نشینند و نیت احرام می کنند، حاج اقا تلبیه می گوید و بقیه تکرار می کنند:
لَبیک، اللهم لبیک،
لبیک لاشریک لک لبیک،
ان الحمد و النعمه لک و الملک
لاشریک لک لبیک.
این عبارت اینقدر دلنشین است که از تکرار آن لذت می برند. حاج اقا با لحن خاصی می گوید:«لباس بهشتی بر شما مبارک!» شاید زیبایی و عظمت این لباس ساده در همین است.
به دعوت خدا پاسخ گفته و محرم شده اند 24 چیز بر ایشان حرام است.
هنوز هم به این فکر می کند که چرا دعوت شد! اصلا تصورش را هم نمی کرد که به این زودی ها لباس احرام بپوشد، محرم شود و...
2ساعتی تا اذان مغرب فرصت دارند. بعد از نماز باید به سمت مکه حرکت کنند. قرار شد شب را در هتل استراحت کنند و اعمال را صبح روز بعد انجام دهند.
چند ساعتی را باید در راه باشند تا مکه و کتاب "حج" دکتر شریعتی همسفر خوبی برای این لحظات بود:
«جامه ات را بکن. همه ی نشانه هایی را که تو را نشان می دهند بریز، و در محشر خلق گم شو، هرچه را زندگی برتو بسته است، و یاداور تو است، حکایتگر نظام توست، در غوغای قیامت خلق فراموش کن. همه را برخود حرام کن،
احرام بپوش!
در میقات بریز
کفن بپوش،
رنگ ها را همه بشوی،
سپید بپوش، سپید کن، به رنگ همه شو، همه شو، همچون ماری که پوست بیندازد، از"من بودنِ" خویش بدر آی، مردم شو.
ذره ای شو، در آمیز با ذره ها، قطره ای گم در دریا،
نه کسی باش که به میعاد آمده ای
خسی شو که به میقات آمده ای»
بالاخره زیر چراغ کم نور اتوبوس کتاب خوانده شد.
به هتل رسیدند.
فردا بعد از صبحانه غسل کرد و آماده حرکت شد.
کعبه چگونه است؟ وقتی کعبه را ببیند چه حسی به او دست می دهد؟ اصلا اینقدر زنده می ماند تا کعبه را ببیند؟می گویند سه دعا در اولین نگاه به کعبه مستجاب می شود، چه دعایی باید کرد؟ و دها سوال دیگر که در ذهنش بود و بی پاسخ!
اتوبوس خط 9. سوار شدند و بیست دقیقه بعد جلوی در "ملک فهد" پیاده شدند.
تا کعبه فقط همین دیوار و در آن مانده است!
لحظاتی وصف نشدنی.
حاج اقا جلو حرکت می کند دیواره های کعبه دیده می شود.
بی اختیار به سجده می افتند، گریه می کنند.
نمی داند برای چه گریه می کند! ولی نمی توان گریه نکرد، این عظمت انسان را به گریه می اندازد.
سرش را در مسجدالحرام به سجده گذاشته است ... چند متری کعبه...!
کعبه خیلی زیباست! سیاه و زیبا! آنجا همه چیز زیباست!
«کعبه نزدیک می شود و نزدیک تر، و هیجان پریشان می شود و پریشان تر، صدای قلبت را به درستی می شنوی، انگار جانوری مجروح و وحشی است که از درون، سرش را بر دیواره ی وجودت می زند و می خواهد تو را بشکند و بگریزد! احساس می کنی که از خودت بزرگتر می شوی، احساس می کنی که داری لبریز می شوی،دیگر در خودت نمی گنجی، کفش تنگی در پای بودنت، پیرهن تنگی بر اندام هستنت، اشک امان نمی دهد ......» دکتر شریعتی
سو تفاهم پدیده جالبی است!
وقتی فرد یا گروه یا هر فرستنده ای پیامی تولید می کند ولی گیرنده آن را وارونه دریافت می کند اصطلاحا سوء تفاهم به وجود می اید.
این جریان ارسال و دریافت ممکن است در شرایط گوناگون رخ دهد، گاهی در زبان گفتاری و در قالب یک جمله، گاهی زبان نوشتاری، گاهی یک لبخند، گاهی یک اس ام اس یا حتی انجام دادن مجموعه اعمالی خاص و بسیاری موارد دیگر که برای مخاطبان ما حاوی پیام هایی می باشد.همیشه امکان این وجود دارد که گیرنده معانی ای را که فرستنده تولید کرده به همان صورت دلخواه او درک نکند.
ممکن است این اشکال به دلیل اشتباه فرستنده در ارسال پیام به وجود اید یا دریافت غلط گیرنده.
معمولا افرادی که حوزه شناختی مشترک بیشتری دارند، بسیار کمتر دچار این مشکل خواهند شد زیرا مفاهیم و معانی دو طرف در بسیاری از موارد یکسان است و برداشت های یکسانی از آن دارند.
.........................................................................................
من اصلا از سوء تفاهم ها خاطره های خوبی ندارم؛ به خصوص این اواخر که مدام به این مشکل دچار شدم.
یکیش امروز بالاخره منفجر شد! بعد از چند ماه غصه و دلتنگی.
مدتها بود که جرات نمی کردم تا برم با اون عزیزی که براش سوء تفاهم پیش اومده بود شفاف صحبت کنم، چندین بار تصمیم گرفتم ولی نشد.
با هزار امید امروز خواستم صحبت کنم، همون اول خورد تو ذوقم! متوجه شدم خیلی اوضاع بی ریخت شده! ای کاش خیلی زود تر از این حرفها این کار رو می کردم.
خیلی حالم گرفته شد اگر همون موقع اونجا رو ترک نمی کردم واقعا گریه ام می گرفت! تو ذهنم به خودم بد و بیراه می گفتم که چقدر احمقم که دل بسته بودم تا حالا اینجور اذیت بشم.
آخه من خیلی خاطرش رو می خواستم، خیلی سخت بود باور کردن این که.......
بعد کلاسم دوباره باهم صحبت کردیم. این بار حداقل تو نستیم حرف های همدیگه رو بفهمیم! به حرف های هم گوش کنیم.
امشب بعد از مدتها باز دلم گرفته، خیلی وقت بود که اوضاعم خوب بود ولی امشب باز....
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
15/5/87
دیشب برای اولین بار رفتیم حرم. چه غربتی!
وقتی رسیدیم موقع نماز عشاء بود، باید می ایستادیم کنارشون نماز می خوندیم، پشت سر امام جماعت وهابی!
اصلا نمی تونستم ، نمی چسبید! ولی گفته بودند حتما باید...
دوباره نماز رو خودمون خوندیم.
خیلی خجالت کشیدم، شرمنده شدم. این همه مسلمان تو حرم پیامبرشون و تو اولین پایگاه اسلام دور هم جمع شدن ولی چشم ندارن همدیگر رو ببینند! به زور کنار هم برای نماز می ایستند. اگر یک مسیحی ببینیم راحت تر و بهتر باهاش ارتباط برقرار می کنیم!
چرا امت محمد دچار این مصیبت شده؟
صبح بعد نماز رفتیم بقیع! جواب سوال دیروزم تو بقیع بود!
راجع به بقیع دوست ندارم هیچی بگم ، وقتی بهش فکر می کنم حالم گرفته میشه.
16/5/87
ساعت 11 شب هست. تو حیاط حرم داریم قرآن می خونیم. سنگ های سفید کف حیاط حرم مثل رادیاتور خونه های ما داغ هستند!
سه تا دختر عرب کنار ما نشستند، برام سوال بود که این همه جا این ها باید درست کنار خانم حجازی اینا می نشستند؟ بعد از چند دقیقه دیدم چی جور با هم گرم گرفتند و صحبت می کنند البته صحبت که چه عرض کنم نه بچه های ما عربی بلد بودند نه اون سه تا یک کلمه فارسی!
شیعه بودند. محل زندگی شون هم اطراف مدینه بود. از رو قیافه ی ما متوجه شدند که ایرانی هستیم و کنار ما نشستند. به شدت علاقه مند به ایران بودند و مردم ما رو هم دوست دارشتند، تا حالا فکر کردید چرا؟
19/5/87
شیخ امری رهبر شیعیان مدینه یک باغی که از مال شخصی خودش بوده را تبدیل به حسینیه کرده، حسینیه ای که معروف به مسجد شیعیان هست یک حسینیه بزرگ وسط یک نخلستان خرما .
حاج اقا طاهری، روحانی کاروان، یک مقدار راجع به وضعیت شیعیان در عربستان صحبت کرد خیلی برام جالب بود. اطلاع نداشتم 90 درصد از نفت عربستان در سه منطقه شیعه نشینش قرار داره، خود مدینه هم 70 هزار شیعه داشته که به علت فشار ها و سختگیری های دولت عربستان مجبور به مهاجرت به کشور های دیگه شدند و از اون تعداد فعلا فقط 4هزار نفر باقی مونده اند، البته از زمان روی کار امدن امیر عبدالله وضعیت زندگیشون بهتر شده.
یک مقدار تو باغ قدم زدیم تا وقت نماز شد، ذوق داشتیم که بعد از یک هفته یک نماز جماعت شیعی می خونیم.
یاد مساجد ایران افتادم غیر از شکل و کیفیت نماز، سر و صدا، بی نظمی و صف های نامرتبشون هم شبیه مساجد ایران بود!
20/5/87
ساک هامون رو بستیم گذاشتیم دم در.
فردا ظهر خودمون هم به سمت مسجد شجره حرکت می کنیم تا محرم بشیم. فردا روز وداع با مدینه هست وداع با شهر پیغمبر. مدینه خیلی دوست داشتنیه، پدرم بهم گفته بود ولی من متوجه نمی شدم که مدینه چرا باید فرق داشته باشه الان هم نمی دونم چرا فقط می دونم خیلی دلم برا مدینه تنگ میشه!
تو اخرین جلسه مربوط به احکام عمره مفرده هم شرکت کردیم، البته فقط من و احمد. تازه این جلسه متوجه شدم باید چی کار بکنیم ادم جلسات آموزش حج رو هم غیبت بکنه همین میشه دیگه!
خیلی خاطره از این سفر برای من به جا مونده از فرودگاه ساری تا هتل و حرم، روضه، مسجدالنبی،کوه احد ، مسجد فتح ، بقیع و ..... ولی گفتنی نیست! امروز داشتم خاطراتم رو می خوندم اینها رو انتخاب کردم برای وبلاگ. انشا الله قسمت شما بشه، حتما از خدا بخواهید
گرچه وصالش نه به کوشش دهند ان قدر ای دل که توانی بکوش
دیگه قصد نداشتم تو این وبلاگ چیزی بنویسم، حداقل تا زمانی که داداشم یه مطلب بزاره تو وبلاگ.
اما..............
امان از دست این اما ها! هی ما تصمیم می گیریم و این اما ها خرابش می کنن.
اما از این یکی نمی تونستم بگذرم، احمد ما هم نصف دینش رو کامل کرد. هرچند شیرنی درست و حسابی هنوز به من نداد ولی شیرینی این ازدواج اون هم با خانم ابوالحسینی که...............(که چی؟ احمد خودش می دونه که چی!!!) از هر شیرینی شیرین تر بود.
انشاالله که خوش بخت بشید و بتونید به هم دیگه برای کامل و کامل تر شدن کمک کنید البته با شناختی که من از شما دارم مطمئنم که می تونید.
بقیه چیزها رو که از خیلی وقت پیش ها بهت گفتم و بهم گفتی، این رو هم برا این نوشتم که...
در این جور مواقع وبلاگ جای مناسبی برای تبریک گفتن نیست! چون همه چی رو نمیشه در ملا عام! گفت.
عادت ماست که بی باده و می مست شویم
فارغ از میکده و هرچه در آن هست شویم
عادت ماست که با اهل وفا یار شویم
رشته ی زلف بگیریم و وفادار شویم
اینم برای اون هایی که امروز احساس کردم یک مقدار تعجب کردن، از این به بعد تعجب نکنن همه چی بستگی به نوع نگاهشون به دنیا داره.
از این که در به روز رسانی این وبلاگ وقفه ایجاد شد پوزش می خواهم دلیل خاصی داشت که انشا ا... برطرف میشود.
این مطلب رو برای نشریه تب نوشته بودم که به پیشنهاد دوستان چاپش نکردیم.
ایا تا کنون از خود پرسیده اید که چرا در زمان سفر های استانی ریاست محترم جمهور ادارات پست استان باید بسیج شوند تا نامه ها ای را که مردم، خطاب به رئیس جمهور نوشته اند، جمع آوری کنند؟ کیسه کیسه نامه ای که در پایان هر سفر استانی جمع آوری می شود به چه نکاتی اشاره دارد؟ یا در دور دوم سفر های استانی، رئیس جمهور شخصا ساعت ها پذیرای مردم می شود و به درد دل ها و مشکلات آنها گوش می دهد و تلاش می کند تا با دستوراتی گره از مشکلات انان باز کند. البته این کار رئیس جمهور نشان دهنده ی دلسوزی و رقت قلب ایشان است اما زمان برای رئیس یک دولت بسیار با ارزش تر از این است که ساعت ها پاسخگوی پیرزنی باشد که حقوق بازنشستگی شوهر مرحومش را به او نمی دهند! یا جوانی که فارغ التحصیل رشته ی کشاورزی است و تقاضای چند میلیون وام برای راه اندازی گلخانه را دارد! پس مدیران میانی چه کاره اند؟ اگر رئیس جمهور وظیفه ی رسیدگی به خواسته های مردم را در این سطح دارد پس چه کسی باید با برنامه ریزی صحیح، سازماندهی نهاد های نظارتی، اجرای طرح های صنعتی، و از همه مهم تر انتخاب مدیران لایق و کاردان شرایطی را فراهم آورد تا هیچ مادر کهنسالی در سالهای از کارافتادگی اش نگران امرار معاش خود نباشد؛ تا شرایط به گونه ای رقم بخورد که صد ها هزار نامه برای رئیس جمهور ارسال نکنند. رئیس جمهور باید به این نکته توجه داشته باشد که دیگر شهردار نیست، دیگر استاندار یک استان کوچک نیست! مردم ایشان را رئیس قوه ی اجرایی کشور کرده اند تا با برنامه ریزی صحیح تا با سیاست گذاری های اصولی هر کس به حق خود برسد، تا مراجعه به یک کارمند در ادارات سبب رفع مشکل شهروندان شود.
آن پیر زنی که مشکلش حل شد جلوی دوربین های صدا و سیما خیلی رئیس جمهور را دعا کرد، ان جوانی که با دستور ایشان احتمالا گلخانه اش راه اندازی خواهد شد نیز دور بعد به ایشان رای خواهد داد هرچند همه می دانیم و ایمان داریم که ریاست محترم جمهور برای این مسایل فعالیت نمی کنند. اما نباید فراموش کرد جوانان بسیاری هستند که چشم امید شان به رئیس قوه اجرایی کشور است، منتظرند تا ایشان با انتخاب یک تیم اقتصادی قوی بتواند عدالت گستر باشد.
جناب آقای احمدی نژاد رئیس جمهور وظایف دیگری دارد.